تبليغاتX
برگ فرهنگي

شعر فارسي
 

در پايان عهد صفوي در اصفهان اندك اندك ناخشنودي ناقدان سخن و صاحبان ذوق و هنر از روشي كه در شعر پارسي پديد آمده و مقبول گويندگان ايران و هندوستان شده بود، آشكار گشت و بر اثر اين ناخشنودي فكر تازه ای به ميان آمد و آن رها كردن شيوه جديد شعر يعني شيوه اي شد كه به سبك هندي شهرت دارد و ما پيش ازين درباره آن سخن گفته ايم. اين دسته معتقد بودند كه شيوه شاعراني از قبيل كليم كاشاني و صائب تبريزي و وحيد قزويني و نظاير آنان خلاف فصاحت و دور از اصول بلاغتي است كه در زبان فارسي وجود دارد و بايد آنرا ترك گفت و به شيوه اي كه همواره مقبول سخن شناسان و ناقدان و گويندگان و نويسندگان استاد بوده است بازگشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم گرایی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 0:53 |

نثر فارسي
 

نثر فارسي هم در عهد افشاريه و زنديه و قاجاريه اندك اندك از سستي و بيمارگي دور شد و در دوره قاجاريه روشي نسبتاً مطبوع كه به شيوه پيشينيان نزديك بود، حاصل كرد. پيداست كه در مورد نثر هم مانند نظم ميزان فصاحت و بلاغت گفتار نويسندگان قديم بود منتهي در اين مورد معمولاً از روش نويسندگان قرن ششم و هفتم و هشتم بيشتر تقليد شده است مگر در اواخر قرن سيزدهم كه برخي مانند ميرزا ابراهيم وقايع نگار به سبك معمول اواخر قرن پنجم توجه كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم گرایی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 0:51 |

شطرنج با ماشين بي‌مهره قيامت
«
شطرنج با ماشين قيامت» نوشته«حبيب احمد‌زاده»، رماني است که خوب نوشته شده است، هر چند داستان نسبتا کش‌داري دارد، اما با اين وجود مي‌تواند خواننده سمج را تا به انتها همراه خود بکشد.
«
ماشين قيامت» نامي است که يکي از شخصيت هاي داستان- مهندس نيمه ديوانه- بر روي راداري که دشمن در نزديکي شهر جنگ‌زده مستقر کرده است نهاده. راداري که بلافاصله پس از شليک توپخانه خودي، گراي آن را مي‌گيرد و محل دقيق آن را رديابي مي‌کند و به اطلاع توپخانه دشمن مي‌رساند
.
شخصيت اصلي داستان ديده‌باني است که وظيفه گرا دادن به توپخانه و آتش بار خودي را دارد و در بين ماموريت‌اش به وسيله راننده ماشين غذا، پرويز، که مي‌خواهد براي چهار روز به مرخصي برود و او را جاي خود راننده ماشين بکند با مهندس و گيتي آشنا مي‌شود. مهندس پيرمرد نيمه ديوانه‌ايي است که در يک ساختمان بلند و نيمه ساز در شهر زندگي مي‌کند و قبلا مهندس شرکت نفت بوده که الان ساخته دست و عمرش دارد در آتش جنگ مي‌سوزد. جنگي که در آن انسان‌ها مهره‌ايي بيش نيستند.  گيتي، زني که سابقا روسپي بوده، اکنون در محله‌يي از شهر که قبل از انقلاب بدنام بوده است، به همراه دختر خل و چل‌اش، زندگي مي‌کند
.
پرويز به هر ترفندي است ديده‌بان را همراه خودش به شهر مي‌برد و با اين کارکترها آشنا مي‌کند و ما در بين داستان با کشيش‌هايي که در کليسا زندگي مي‌کنند و مشغول جمع کردن وسايل کليسا براي خارج کردنشان از شهر جنگ زده هستند نيز آشنا مي‌شويم. نخواهي مسئوليت غذا به عهده ديده‌بان مي‌افتد و ما بيشتر با شخصيت‌هاي مهندس و تا حدودي گيتي آشنا مي‌شويم و در اين بين به ديده‌بان و گروهي از همرزمانش دستور مي‌دهند که رادار را به هر نحو از دور خارج کنند که آن‌ها هم در اين کار موفق مي‌شوند
.
«
شطرنج با ماشين قيامت» رمان ساده و رواني است و اين روان بودن تا آنجا پيش مي‌رود که رمان فاقد پيچيده‌گي لازم مي‌شود و خواننده را درگير کلاف سردرگُم خواندن نمي‌کند تا خواننده در اين بين درنگي بکند و انديشه‌يي. با وجود اينکه داستان داستاني جنگي است اما روند داستان کم اتفاق وکند است و انتظارات خواننده را برآورده نمي‌کند. داستان در بيش‌تر زمان‌ها با شعارهاي تکراري و بعضا کليشه‌يي، که بيشتر آن‌ها را در فيلم‌هاي اينچنين ديده‌ايم و شنيده‌ايم، پيش مي‌رود که ديگر خواندن آن‌ها لطفي ندارد و همين امر داستان را خسته کننده و کشدار مي‌کند
.
 
کتاب پر است از شعار و کليشه و حرف‌هاي نامربوط.  شخصيت پردازي داستان ضعيف است و روابط آنها با يکديگر مصنوعي و خام است. شخصيت‌ها گنگ و لال از بيان خواسته‌هايشان هستند و نمي‌توانند خودشان را در کتاب بگنجانند. مخصوصا شخصيت «گيتي» اصلا از کار در نيامده است و مهندس هم چيزي بيشتر از آن ندارد تا به چشم بيايد. رمان توانسته است اطلاعات دقيقي از نحوه جنگيدن و نبرد با دشمن بدهد و تا حدود زيادي واقع‌گرايانه به نظر مي‌سند اين اطلاع دقيق تنها محدود به ابزار آلات جنگ و خطوط جبهه و پشت جبهه و فرماندهان و... مي‌شود که بعضا توي ذوق مي‌زند جوري که خواننده حس مي‌کند که نويسنده اطلاعاتش را، مثلا درباره نحوه گراگرفتن، به رخ خواننده کشيده است. اين واقع گرايي هم يکجاهايي ناقص است و
براي مثال نويسنده نتوانسته، و يا نخواسته، است نکبت و بدبختي حاصل از جنگ را در شهري جنگ‌زده و ويران و مصيبت انسان‌هاي اسير درجنگ را ترسيم کند و انگار کتاب آنها را فراموش کرده است و يا نويسنده نتوانسته است تاثيرات جنگ را بر روي «انسان» بررسي کند.
همه کاراکترهاي داستان به نوعي اين بدبختي که در آن گرفتار شده‌اند را هم پذيرفته و هم به نحوي ستايش مي‌کنند
.
رزمنده‌ها و راوي داستان کتاب هم بيش از پيش  کليشه‌يي هستند و شعاري، درست مثل «هوانس» کشيشي که نمي‌خواهد بجنگد و احتمالا همه‌مان آن‌ها را و اين رفتارها را لااقل يکبار جايي ديده‌ايم و روايت، آشکارا، جانبدارانه راوي و قضاوت، تا حدود زيادي، سطحي که از آنها مي‌شود را نپسنيده‌ايم
.
به نظر مي‌رسد نويسنده آن دوربين بي‌غرض و مرض نوشتن را کناري گذاشته و راجع به همه از ديد خود قضاوت مي‌کند و اين قضاوت خالي از اشکال و ايراد نيست
...
مهره‌هاي «شطرنج با ماشين قيامت» يا همان کارکترهاي داستان خوب از کار در نيامده‌اند و گم شده‌اند و همين بزرگترين ضعف اين رمان است. که تو ذوق مي‌زند و رمان نمي‌تواند چرايي حضور و جنون اين انسان‌هاي را بشکافد و به شدت در سطح غوطه‌ور است و فاقد عمق کافي است. و اين موضوع نشان مي‌دهد که «خرد رمان» دچار مشکل است. به قول ميلان کوندرا: «همة نويسندگان حقيقي گوش به فرمان اين خرد فوق شخصي دارند و اين نشان مي‌دهد که چرا رمان‌هاي بزرگ هميشه کمي هوشمندتر از نويسندگان خويش‌اند و رمان‌نويساني که هوشمندتر از آثارشان‌اند بايد حرفه خود را تغيير دهند1»، و لااقل من به شخصه اين هوشمندي را در کاراکترهاي داستان شطرنج با ماشين قيامت نديده‌امهمين امر است که کم و بيش احساس مي‌کنيم رمان «شطرنج با ماشين قيامت»، در مقام مقايسه با رمان‌هاي موفقي در زمينه دفاع مقدس مانند «سفر به گراي 270» نوشته «احمد دهقان» حرفي براي گفتن ندارد و بيشتر اين اشکال، که به نظر من به اين داستان وارد است، واقعي نبودن و کليشه‌يي بودن و گنگ و گول بودن کارکترهاي داستان و ضعف «خرد رمان» است و کارکترهايي که انگار از آسمان به زمين افتاده‌اند. و خواننده هيچ احساسي، جز شگفتي، از رفتار غير انساني و لاهوتي آنها پيدا نمي‌کند و اين احساس همراه با اين فکر که اين کارکترها مصنوعي‌اند، و شايد از سر اجبار کنار هم قرار گرفته‌اند خواندن کتاب را ملال‌آور مي‌کند و به همين دليل است که دوباره خواندن کتاب کار بسيار مشکلي به نظر مي‌رسد.

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 0:30 |

وبلاگ و وبلاگ نویسی         

خلاصه: وبلاگ ها تا حدود زيادي به يك مفهوم جديد معنا بخشيده اند. وبلاگر ها علاوه بر اين كه مخاطب رسانه هاي سايبر هستند، خود نيز به توليد اطلاعات مي پردازند و در واقع همه كاربران عرصه سايبر در هر زمان و در هر مختصات مكاني به صورت تمام وقت به داده هاي روزنامه هاي سايبر و وبلاگ ها دسترسي دارند

بهاره نصيري

چهارشنبه ۷ دى ۱۳۸۴- ۲۸ دسامبر ۲۰۰۵

خلاصه: وبلاگ ها تا حدود زيادي به يك مفهوم جديد معنا بخشيده اند. وبلاگر ها علاوه بر اين كه مخاطب رسانه هاي سايبر هستند، خود نيز به توليد اطلاعات مي پردازند و در واقع همه كاربران عرصه سايبر در هر زمان و در هر مختصات مكاني به صورت تمام وقت به داده هاي روزنامه هاي سايبر و وبلاگ ها دسترسي دارند

نقش رايانه ها در شبكه هاي ارتباطي باعث شده است تا مردم قدرت ارتباطي را از رسانه ها و دروازه بانان خبري بازپس بگيرند. اين امر بدين معناست كه قدرت ارتباطي از حالت محدود به صورت گسترده (يك منبع براي براي همه مخاطبان) نقل مكان كرده است. فن آوري هاي نوين ارتباطي در حال قدرت بخشيدن به مخاطبان هستند. اين فن آوري ها موجب شده اند تا مخاطبان جريان هاي اطلاعات را فعالانه تر كنترل كنند و رفتارهايي را نيز به جريان هاي رسانه اي تحميل كنند. اين جابه جايي در واقع همان انقلاب ارتباطي است و به همين منوال، تغييرات عظيم فناوري هاي ارتباطي نيز به مثابه رخساره سخت افزاري انقلاب ارتباطي درخور توجه است.
يكي از دستاوردهاي اينترنت، ايجاد گروه هاي همفكر و هم انديش است كه در قالب مشخصي با يكديگر ارتباط برقرار كرده و توانمندي هاي فكري و اجتماعي خود را به اشتراك مي گذارند. با اين كار، محيطي صميمانه و دوستانه ايجاد مي شود. اين جوامع ممكن است از يك گفت وگوي صميمانه دو نفره شروع شده و به صورت يك اتاق گفت وگو رشد كرده، نهايتاً در قالب يك انجمن يا حزب به رسميت شناخته شود. اما محيط جديدي در دسترس كاربران اينترنت قرار دارد كه داراي شباهت ها و اختلافات عمده اي با اجتماعاتي نظير گروه، انجمن، باشگاه و كلوپ است و آن چيزي نيست جز پديده وبلاگ .مطلبي در اين زمينه تهيه شده كه مي خوانيد :
جوامع كنوني به بركت گسترش ارتباطات است كه از جوامع قديمي كاملاً متفاوت گشته و مشخصه اصلي اين جوامع بنا به تعبير جامعه شناس معاصر، جياني واتيمو، «ارتباطات عموميت يافته» و همگاني است. اين عموميت با گسترش پديده وبلاگ ها مي رود تا به تحقق كامل در حوزه ارتباطات انساني تبديل شود.
اينترنت يكي از ابزارهاي مهم و تا اين لحظه از زمان، آخرين وسيله مورد استفاده براي رشد و توسعه ارتباطات انساني است كه موفق شده محدوده زمان و مكان را در هم نوردد و فراتر از ارتباطات شخصي پا در عرصه ارتباطات عمومي بگذارد. وبلاگ محصول رشد دروني ارتباطات در عالم اينترنت است. اين محصول بازتاب تعامل انسان با فضاي مجازي اينترنت است. اين تعامل اگرچه در آغاز جنبه نظامي يا اقتصادي داشت، هم اكنون از اين دو زمينه بسيار فراتر رفته و به فضايي براي به نمايش گذاشتن ابعاد فردي با تماميت ظرفيت خود در يك عرصه عمومي، تبديل شده است. تكنولوژي ارتباطات علاوه بر فتح عرصه هاي جديد در روابط انسان، زمينه ابراز وجودي انسان را نيز مهيا ساخته است. رسانه هايي همچون راديو و تلويزيون، تنها بخشي از هويت انساني را كه مي توانست براي ديگران آشكارتر باشد به معرض نمايش گذاشتند، ولي اينترنت، زمينه را براي عرضه كردن بسياري از ابعاد دروني انسان آماده ساخت.
اكنون انسان عصر ارتباطات مي تواند آزادانه تصورات و زواياي زندگي دروني خود را در فضاي مجازي اينترنت بريزد و جهاني را از آن خبردار سازد. اين فضا به هر اندازه اي كه بتواند از اسرار جديد پر شود مي تواند مرتبطين جديدي را به خود جذب كند. گويي خلاقيت در خلوت نيز هم اكنون با جذب انسان هاي كنكاش گر در عالم درون، آنها را بيش از پيش به خود مشغول كرده است. انسان اين جهان مجازي، خلاقيت خود را محصول مشترك و برخاسته از تعامل با عالم دروني انسان ها مي داند و در صدد آن است كه ديگران را به حياط خلوت زندگي خود فراخواند و آنان را با خود آشنا سازد. اين آشنايي و ارتباط مي تواند نوعي بازگو كردن خود و در حقيقت كشف ديگراني باشد كه مي توانند با او نوعي از ارتباط را برقرار نمايند، ارتباطي كه حتي در سطح يك «كليك كردن» (يا همان سلام اينترنتي) و انداختن يك نگاه ساده به اين حياط خلوت است. اوج تلاقي در اين زمينه، زماني اتفاق مي افتد كه سطح ارتباط از حالت يك طرفه به دوطرفه تبديل و پيامي از انسان هاي ديگر دريافت گردد.
استمرار و تداوم اين ارتباط زماني محقق مي شود كه اين فضا افراد بيشتري را به خود جذب نمايد و نوعي همخواني و يكنواختي دروني را ميان آنان برقرار سازد. وبلاگ در اين مرحله به عرصه فعالي تبديل مي شود كه در آن بازيگران مختلف به جاي طرح مسائل «خارج از خود» به «خود بياني» با استفاده از شناخت روان شناسانه به وجود آمده از «ديگر خود» با ديگران مي پر دازند. هر اندازه اين شناخت عميق تر شود، ارتباط فعال تر و سطح آن گسترده تر مي شود.تاكنون حدود چهار سال از عمر پديده وبلاگ نويسي در كشور ايران مي گذرد و اين در حالي است كه طي اين مدت كوتاه، يك خانواده بزرگ وبلاگ نويس ۶۵ هزار نفري و جامعه اي با بيش از سه ميليون نفر مخاطب شكل گرفته است.با توجه به رشد سريع وبلاگ نويسي در ايران، به عنوان تازه ترين پديده اينترنتي و به عبارتي، روزنامه نگاري عمومي و جايگزين به نظر مي رسد كه بررسي علل گرايش به وبلاگ نويسي در ايران مي تواند راهي به سوي مديريت اين پديده و تدوين قانوني براي آن در جهت دستيابي به اهداف توسعه ملي در جامعه جوان ايران باشد و اهميت آن براي مسئولان و دست اندركاران روشن است.

مفهوم وبلاگ
وبلاگ ها تا حدود زيادي به يك مفهوم جديد معنا بخشيده اند. وبلاگر ها علاوه بر اين كه مخاطب رسانه هاي سايبر هستند، خود نيز به توليد اطلاعات مي پردازند و در واقع همه كاربران عرصه سايبر در هر زمان و در هر مختصات مكاني به صورت تمام وقت به داده هاي روزنامه هاي سايبر و وبلاگ ها دسترسي دارند و مخاطب روزنامه نگاري سايبر، احتياج ندارد براي دسترسي به داده ها منتظر بماند. او هرگاه كه اراده كند مي تواند وارد سپهر محتوايي رسانه هاي سايبر شود و به عبارت ديگر، دسترسي او به محتواي رسانه هاي سايبر يك دسترسي تمام عيار و همه جانبه است. مخاطب رسانه سايبر هر هفت روز هفته و به طور بيست و چهار ساعته به محتوايي كه برايش تهيه مي شود، دسترسي دارد. در روزنامه نگاري سايبر مفهوم شهروند جاي خود را به مفهوم تازه ديگري به نام «شبكه وند» داده است و اين امر بدان معناست كه جغرافيا نيز در قلمرو روزنامه نگاري سايبر جان سپرده است؛ به اين ترتيب كه جغرافياي مخاطب در روزنامه نگاري سايبر يك جغرافياي جهاني و روزنامه نگاري سنتي يك جغرافياي محلي است. در روزنامه نگاري سايبر با ريزش اطلاعات مواجه نيستيم و آنچه توليد مي شود به سهولت در اختيار همه مخاطبان بالقوه اين نوع از روزنامه نگاري است. يعني آنچه روزگاري «نوربرت وليز» به عنوان يك ضعف ارتباطي مطرح كرد، حالا در روزنامه نگاري سايبر از بين رفته است؛ به طوري كه اساساً اكنون فضاي سايبر را كه روزنامه نگاري سايبر در درون آن قرار مي گيرد يك جهان متشكل از اطلاعات محض مي نامند، جهاني كه اگرچه جنبه فيزيكي ندارد و مجازي است اما جهان عينيات است، جهان داده ها، جهاني كه اجزاي متشكله آن تماماً اطلاعات است. فضاي سايبر اكنون همان واقعيت مجازي است كه بافت آن همه و همه اطلاعات است.
نكته ديگري كه در فضاي سايبر مطرح است، طرح آزادانه و بدون مانع مسائل است و به همين دليل آزادي بيان در اجلاس سران درباره جامعه اطلاعاتي (ژنو، دسامبر ۲۰۰۳) قطعاً طرف توجه قرار گرفت. تجربه رسانه هاي سايبر و فضاي آزادانه آنها و همچنين بازتاب فرهنگ هاي گوناگون و به طور كلي تكثر افكار در فضاي رسانه اي سايبر، زيربنا و سنگ پايه يك جامعه اطلاعاتي عادلانه خواهد بود.

تعريف وبلاگ
هر وبلاگ ، يك فضاي اينترنتي است و نويسنده آن كه به بلاگر يا وبلاگر معروف است اين فضا را با آميزه اي از خاطرات، خبرها و لينك هايي كه دوست دارد، پر مي كند. نويسندگان وبلاگ ها حكم راهنماها را در مناطق كوهستاني اينترنت دارند. درست است كه آنها هر روز تجارب شخصي يا خاطرات خود را براي ديگران بازگو مي كنند اما همين كه به لينك دهي رو مي آورند تبديل به راهنما مي شوند. اين بلاگرها اعلام موضع هم مي كنند و گاه و بي گاه نظرات خود را در مورد مهمترين رويدادها بيان مي كنند. پس از اين جنبه هم مي توان آنها را ابزارهاي چك كردن واقعيت ها قلمداد كرد. بلاگرها در واقع ديدگاه هاي آلترناتيو و متقابل هستند در برابر ديدگاه هاي رسانه هاي حاكم. بنابراين مي توان گفت كه وبلاگ ها اين كندوهاي فكري و متكي به تعامل، عملاً وارد جدال بر سر تغيير دستور جلسه و يا تغيير برجسته سازي هاي رسانه هاي نوشتاري حاكم نيز شده اند. اين جدال چه خواسته و چه ناخواسته اكنون ادامه دارد. نه رسانه هاي سنتي پارادايم تمايلي به وبلاگ ها دارند و نه وبلاگ ها هيچ علاقه اي به رسانه هاي سنتي دارند. به نظر مي رسد توجه وبلاگ ها به رسانه هاي نوشتاري و غيرديجيتال فقط براي افشاگري و يا مچ گرفتن از آنهاست. بنابراين وبلاگ ها فضايي را كه رسانه هاي حاكم مي خواهند مخاطبان را در آن محصور سازند، تغيير مي دهند، در واقع مركز تقابل وبلاگ ها و رسانه هاي چاپي در جايي قرار مي گيرد كه به آن گستره يا فضاي حاكم يا بافت حاكم گفته مي شود. اين بافت حاكم، عملاً يك گفتمان نوشتاري است. گفتماني كه رسانه هاي حاكم آن را حفظ مي كنند و با ادبياتي كه به كار مي گيرند، عملاً هر وضع موجودي را مطلوب جلوه داده و باعث مي شوند تا روايت رسمي هر رويداد و تحول بر انديشه مخاطبان غلبه كند. پس نقطه ستيز وبلاگ ها و رسانه هاي چاپي در همين گفتمان نوشتاري است.
وبلاگ نوعي از پايگاه اينترنتي است كه مي تواند ابزاري باشد در دست همگان، براي نشر محتوا در وب، حتي براي كساني كه از وب و اينترنت كمترين اطلاعات فني را دارند، حتي يك نفره هم مي شود آن را اداره و نگهداري كرد و به تعبيري مي تواند محيط كاملاً فردي و خصوصي باشد، مي تواند يك ارتباط چند رسانه اي و تعاملي با مخاطب برقرار كند، در آن زمان، معنا و مفهوم بسيار با اهميتي در مقايسه با اغلب گونه هاي پايگاههاي وبي دارد.
وبلاگ يك فضاي مجازي تر در عالم مجازي اينترنت است. اما اين فضا بخشي از فضاي بزرگتري است كه همه در آن نفس مي كشند و يا در حقيقت حركت مي كنند و جايگاه خود را در اين فضا تعيين مي كنند. اين فضا اگرچه حجم و شكل آن توسط افراد انتخاب مي شود ولي به هيچ وجه يك فضاي «شخصي » به مفهوم عدم دسترسي كامل ديگران به آن نيست. بخشي از فضايي است كه همگان از آن استفاده مي كنند. از طرف ديگر محتواي اين فضا، هر چه باشد، كاملاً شخصي نيست. شايد به علت اينكه مي توان در اين فضا آزادانه حركت كرد و هرچه خواست طراحي كرد.

واژه وبلاگ
وبلاگ تركيبي از دو كلمه web و log و به معني ثبت روزانه وقايع در web است. پديده وبلاگ نويسي از سال ۸۰ در ايران شروع به رشد نمود. اما از آن تاريخ تاكنون، رشد فزاينده اي داشته و روز به روز بر تعداد علاقه مندان آن افزوده مي شود.

واژه معادل وبلاگ
طبق يك نظرسنجي كه در يكي از وبلاگ هاي فارسي به عمل آمد، واژه معادل فارسي« تارنگاشت »بيشترين رأي را در بين ساير واژه هاي پيشنهادي به خود اختصاص داد و براي وبلاگ نويسي واژه« تارنگاري »و براي بلاگر واژه« تارنگار» در نظر گرفته شد. اما به دليل اينكه هنوز واژه مشخصي توسط فرهنگستان علوم براي آن در نظر گرفته نشده از خود كلمه «وبلاگ »و يا مخفف آن« بلاگ »استفاده مي شود.

بلاگر كيست؟
افرادي هستند كه مرتباً در وب به جست وجو پرداخته و از سايت هاي مختلف اطلاعات جديد كسب كرده و در وبلاگ خود يادداشت مي كنند و يا در سطح گسترده تر، اطلاعات عمومي كسب كرده از داخل و خارج وب را در وبلاگ خود ثبت مي كنند. قسمت اول عملكردشان مانند موج سواران وب است اما بخش دوم كه ثبت آن در صفحه اي از وب است، پديده نويني است كه در آينده نه چندان دور، وب را به تسخير در خواهد آورد. بلاگرها همانند صياداني هستند كه در شكارگاه اينترنت به جست وجوي شكار جديد و گردآوري اطلاعات مي پردازند. هر يك ممكن است اطلاعاتي در خور توجه پيرامون مسائل جاري روز داشته باشند كه به طور خام يا حلاجي
شده در صفحه بلاگ شان قرار دهند.

محتواي وبلاگ ها
تعدادي پيوند، نوشته هاي انتقادي و تحليلي، انديشه ها و يادداشت هاي شخصي به نحو متناسبي محتواي وبلاگ هاي اوليه را شكل مي دادند. آن موقع تنها كساني كه از ساخت صفحات وب سر درمي آوردند دستي در ساخت وبلاگ داشتند. كسي كه وبلاگ داشت به صورت تفنني كد نويسي با«اچ تي ام ال » را فرا گرفته بود، يا كار و حرفه اش طراحي صفحات وب بود و حين وب گردي در اوقات فراغت روزانه، وبلاگش را هم سر و سامان مي داد. بسياري از وبلاگ هاي امروزي هم همان روال را دنبال مي كنند. نويسندگان وبلاگ هم به گوشه كنارهاي كمتر شناخته شده وب ارجاع مي دهند. اما اگر نويسنده تا حدي در زمينه مضمون نوشته هايش ماهر باشد، ممكن است درباره دقت و صحت مطالبي كه به آن اشاره كرده است، نظراتي داشته باشد يا حتي شواهد تكميلي و مناسبي را كه در اختيار دارد معرفي و يا اينكه نظر و تحليل شخصي خود را نسبت به موضوع مطرح شده ارائه كند. چنين تحليل و تفسيرهايي غالباً رك و صريح و باكنايه همراه است. نويسنده هاي متبحر مي كوشند، همه اين مطالب را در يكي دو جمله جمع كنند. در واقع قالب يك وبلاگ چنان است كه ايجاز را در نويسنده تقويت مي كند. نوشته هاي تحليلي و مفسرانه بلند را بهتر است در صفحه اي جداگانه و فضايي اختصاصي قرار داد.وبلاگ ها به خوبي نقش صافي را براي خوانندگانشان بازي مي كنند، گويي يكي قبل از خواننده در وب گشت زده است. از ميان هزاران صفحه اي كه در وب و زير آسمان اين فضاي مجازي پخش و پراكنده اند، نويسندگان وبلاگ حيرت آورترين و ضروري ترين و مناسب ترين ها را برمي گزينند.
از آن جايي كه اكثر افراد آنقدر سرشان شلوغ است كه تنها به عناوين اهم اخبار ممكن است توجه كنند، بلاگرها با جست وجوي نوشته هاي به درد بخور از منابع كمتر شناخته شده و با ارائه شواهد بيشتر و ديدگاه هاي متنوع و ايده هاي متفكرانه، ايفاي نقش مي كنند. وبلاگ نويسان با نوشتن چند خط در طول روز فعاليت رسانه اي را، به عنوان كوششي مشاركت طلبانه و عمومي، از نو تعريف مي كنند. وبلاگ نويس هر جور كه بخواهد و با هر چيزي مي تواند آن را پر كند. يك فكر آني، يك مقاله دنباله دار و بالا بلند و يا خاطرات دوران كودكي.پس وبلاگ به وب سايتي مي گويند كه شامل نوشته هاي شخصي يك نفر راجع به چيزها و نكات جالبي كه مي بيند يا به آنها فكر مي كند هست. معمولاً وبلاگ ها هر روز، به روزمي شوند.

ويژگي مخاطبان وبلاگ ها
مخاطبان وبلاگ ها ويژگي هاي كاملاً ملموس و آشنا دارند و زنان و كودكان جزو مخاطبان ثابت وبلاگ ها هستند، يا كلاً اساتيد و تحصيلكرده هايي كه داراي انديشه هاي راديكال هستند . در فهرست مخاطبان وبلاگ ها، قطعاً جوانان نوجو و ضد كليشه اي هم مجالي گرفته اند كه مخاطبان بدون تعارف هستند. در كل مخاطبان وبلاگ ها اين گونه رفتار مي كنند: يك كليك براي هميشه و يا يك كليك بدون ديدار بعدي. بنابراين مي بينيم كه مخاطبان وبلاگ ها تفاوت اساسي با مخاطبان روزنامه ها دارند. خوانندگان وبلاگ ها به دليل دارا بودن حداقلي از سواد ديجيتالي، رفاه اجتماعي و انگيزه هاي روانشناختي، به عنوان قشري ممتاز و خاص در جامعه هستند كه رسانه هاي سنتي نتوانسته اند آنها را اقناع و ارضا كنند. آنها رك گو و صريح هستند و با كسي تعارف ندارند، چون قدرت واكنش در برابر اخبار و رويدادها را دارند و بلافاصله از خود عكس العمل نشان مي دهند، آنها با كليشه و كليشه گرايي كاملاً مخالفند و حرف هاي رسمي و كليشه اي را پس مي زنند. وبلاگ خوان ها براي وقت و هزينه اي كه مي كنند و پشت كامپيوتر به اينترنت متصل مي شوند ارزش قائلند. كسي را به زور نمي توان خواننده يك وبلاگ كرد.گاهي در مقابل يك مطلب دو پاراگرافي، پنجاه كاست منتشر مي شود كه از اصل مطلب هم غني تر و جالب است. وبلاگ و جامعه وبلاگ خوان، ميدان تضارب آرا و انديشه ها و گفت وگوي فرهنگ ها و ديدگاه هاست. از سوي ديگر مخاطبان وبلاگ ها بر خلاف مخاطبان روزنامه ها متعلق به يك مكان جغرافيايي و زمان خاص نيستند. وبلاگ ها و رسانه هاي سايبر، مرزهاي جغرافيايي را درنورديده و به جاي شهروند روزنامه خوان مفهوم جديدي به نام«شبكه وند»آفريده اند.
منبع: همشهری

 

 

                                                                                                        علی رضا غفاری

 

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 0:3 |

نقد فیلم داگ ویل

بیشتر از این نمی توانستم برای نوشتن پستی راجع به فیلمی که چند شب پیش دیدم صبر کنم. حسی که بعد از اولین دیدن فیلم به من دست داد ، حیرت بود. جمله پایانی گریس که دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است ...

داگویل محصول سال 2003 ساخته کارگردان دانمارکی لارس فون تریه است. مشخصات کامل فیلم را از اینجا بخوانید. اولین شوک شما هنگام تماشای فیلم ، لوکیشن آن است. در تمام طول فیلم شما در استودیویی به نام داگ ویل به تماشای زندگی روزمره مردمی نشسته اید با عناصر اجتماعی متفاوت. در این شهر یک پزشک، یک نویسنده، یک سیاه پوست، یک هنرمند، یک معلول، یک کارمند و خلاصه زنان و مردانی که می توانند یک جامعه بشری را بسازند جمع شده اند.

داستان در شهر كوچكی در ميان كوه های راكی در دوران ركود اقتصادی امريكا روايت می شود ، ولی از يك شهر واقعی ﴿يا كوه هاى واقعى﴾ در آن خبری نيست . نخستين صحنه از بالا به پايين و به كف يك صحنه نظر دارد ، محلی كه خانه های ساكنين آن با خطوط گچی بر زمين تصوير شده، هیچ اثری از دیوار در این شهر دیده نمی شود و عناصر صحنه معدودی بر آن قرار دارند - چند در ، ميز تحرير ، صندلى ، و تخت خواب .در طول فیلم هرگز از اين صحنه خارج نشده و هيچگاه چيزی ورای آن را نمی بينيم ، در تمامی اطراف آن نيز فقط تاريكى است. خانه ها در دو ردیف روبروی هم چیده شده اند.

در واقع ساکنین زندگی عادی خود را دارند تا شبی که از خارج شهر صدای شلیک چند گلوله به گوش می رسد. و پس از آن زن جوانی به نام گریس ( نیکول کیدمن) وارد داگ ویل می شود او ظاهرا از دست یک گروه تبه کار فرار می کند. او با تام اديسون ﴿پل بتانى﴾ ، مردی جوان و صميمی برخورد می كند كه همسايگانش را به اعطای فرصتی دو هفته ای ، پيش از تصميم گيری برای دادن اجازه اقامت به گريس ، وادار می نمايد .

ساکنین شهر که ابتدا گریس را به اجبار پذیرفته اند و در واقع نقش جدی و مهمی برای او در شهرشان قائل نیستند، به تدریج و با مشاهده مهربانیهای او، حاضر به پذیرش وی به عنوان یکی از شهروندان داگویل می شوند. کارهای ساده ای را به او واگذار کرده و در قبال آن مبلغی به عنوان حقوق برایش در نظر می گیرند. ضمنا این اطمینان خاطر را به او می دهند که از او در مقابل تبه کاران محافظت کنند.

با حضور پلیس در شهر و اعلام جرم بر علیه گريس، جرمی که مردم می دانند صحت ندارد. زندگی گريس سخت تر می شود. گريس پناهنده ای بی پناه است. انسانی که از آنها حمایت می طلبد. و این حمایت خود قیمتی دارد. ساعت کار گریس بیشتر می شود و مزد او کمتر. مردم با او مثل عضوی اضافی، غیر خودی ، دیگری ، برخورد می کنند. مورد تجاوز مردان شهر قرار می گیرد. زندانی می شود. مورد سوء استفاده جنسی و کاری قرار می گیرد. از او به عنوان برده ای کار می کشند و انتظار دارند که خود را متشکر و مدیون بداند.

می توان داگ ویل را یک فیلم ضد امریکایی کامل دانست. فیلمی که در آن امریکاییان بيگانه هراس ، انتقامجو ، حسود ، بدبين ، و قادر به تجاوز و جنايتند .سوء استفاده هایی که در فیلم از گریس می شود را می توان نقد فون تریه از کاپیتالیسم امریکا دانست. و اینکه سرمایه عاملی است برای استثمار کارگران.

اما هر چند داگ ویل یکی از شهرهای امریکاست. با این حال می تواند هر کجای دیگر جهان هم قرار گیرد. داگ ویل یک جامعه انسانی است. این شهر زندگی ساکت و آرام خود را از بدو ورود غریبه ای به شهر از دست می دهد. غریبه ای که ورودش به خوبی "ما" و " او" را معنی می کند. غریبه ای که در جمع نمی گنجد، جمع او را از خود نمی داند و مردم این شهر او را به موجودی ضعیف و بی پناه می بینند ، این بی پناهی او مورد سوء استفاده تمام مردم قرار می گیرد. داگ ویل نمونه یک جامعه انسانی است. و به راحتی می تواند هر جامعه ای را نمایندگی کند.
مردم خوب شهر ، از هر قشر و گروه وقتی که امکان استفاده از انسان دیگری را می یابند از این امکان به شدت استفاده می کنند. وقتی که امکان زورگویی و ارعاب پیدا می کنند این امکان را به کار می گیرند. انسان خوب وجود ندارد. انسان تنها زمانی خوب است که امکان بد بودن را نداشته باشد.

پایان این داستان دو ساعت و چهل دقیقه ای حضور تبه کاران در شهر برای پس گرفتن گریس است. وتازه در پایان میفهمی که سر دسته تبه کاران پدر گریس بوده و دخترک برای یافتن یک زندگی ساده بدون کشت و کشتار و خونریزی به داگ ویل آمده بود.... و حالا در پایان، گریس که به گفته خود می خواهد جهانی بهتر بسازد دستور قتل عام تمامی ساکنان شهر را صادر می کند.

حالا پس از نزدیک به سه ساعت نمیدانی که ایدئولوژی ضد امریکایی کارگردان بشریت را از شر ساکنان داگ ویل ( دهکده سگی) رهانیده. یا گریس بخشنده تبدیل به دیوی چون ساکنان داگویل یا حتی پدرش شده است. هر جه هست که هنوز گردنت از طوق سنگینی که بر گردن گریس نشانده بودند زخمی است ، و رد سرخی به درون ذهنت راه می جوید.....

+ نوشته شده  توسط خنیاگر باد 

 

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 0:1 |

ما کیستیم؟

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،

 

 

نوشته ايست از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه ي اعتماد

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 23:58 |

نقد كتاب راز داوينچي (نوروزي )

ایزاک نیوتن ، لئوناردو داوینچی ، ویکتورهوگو ، بوتیچلی و...

کلیه این نامها مربوط به شخصیت های برجسته تاریخ از کشورهای مختلف اروپایی هستند که اظهارات هر کدام از این افراد میتواند باعث مفهوم بخشی و باور پذیری نسبت به هر نظریه ای گردد.

در سال 2004 دن براون نویسنده کتب جنجالی از قبیل دژ دیجیتالی ، شیاطین و فرشتگان و... از یک نظریه سخت غیر قابل باور و جنجالی استقبال کرده و سعی نموده با آوردن واقعیات تاریخی و استفاده دقیق و هوشمندانه از اماکن تاریخی و توصیف آنها و همچنین اتصال آنها به اتفاقات تاریخ ساز مانند کشته شدن شوالیه های هیکل توسط عمال پاپ در قرون وسطی، نظریه دیر صهیون و باور ایشان را به عنوان یک واقعیت غیر قابل انکار تاریخی به دید مخاطب برساند و با نگارش یک رمان خوش ساخت و پر کشش ، شخصیت پردازی فوق العاده و دیالوگ های دقیق به شکل زیرکانه ای مخاطب را به سمت گرفتن نتیجه نهایی که باور کردن نظریه عجیب خویش است رهنمون سازد ....

دن براون در نگارش داستانهایش نشان داده که از شم قوی روان شناسی ، مخاطب شناسی و سیاست پردازی برخوردار است . در اکثر مسایل بغرنج و غیر قابل باور که در سیاست جهانی به عامه مردم به عنوان مسایل غیر قابل تشکیک و یک واقعیت بدون خدشه خورانده می شود از تکنیکی استفاده می شود که در رمان رمز داوینچی از آن در نهایت دقت و جا بجا استفاده شده است . عموما" وقتی موضوعی بسیار دور از ذهن می بایستی به عنوان خوراک به عامه مردم باورانده شود آن را در میان لفافه ای پرحجم از واقعیات اثبات شده پیچیده وبا ایجاد ارتباط ما بین موضوع کذائی و واقعیات سعی در همسو و هم معنی نشان دادن آنها می نمایند ، ذهن انسان نیز به صورت طبیعی هنگامیکه تحت بمباران حجم وسیعی از واقعیات قرار بگیرد نمی تواند یک یا دو مسئله نا صحیح مابین آنها را تشخیص داده و تفاوت اطلاعات دریافت شده را احساس کند.

رمان رمز داوینچی ملغمه ای است تشکیل شده از تعداد زیادی مسائل جالب و بدیع تاریخی که تا به امروز کمتر به آنها توجه شده و دن براون با چیره دستی به آن زوایای تاریک نور تابانده و ذهن مخاطب را متوجه این بدایع تاریخی جالب نموده و اعتماد او را جلب کرده است ، همچنین این کتاب شامل مقادیر زیادی اطلاعات فوق العاده قابل توجه از شمایل شناسی و همچنین رمز نگاری است ، در ضمن دن براون با تحقیقات گسترده ای که به طور حتم در مرحله پیش نگارش داشته است آن چنان زیبا اماکن تاریخی ، نماد های محلی و شهر های مختلف قاره اروپا را توصیف نموده که در انتها ذهن مخاطب کاملا" فریب خورده و بدون مقاومت آماده پذیرش مسائل مورد نظر نویسنده می گردد و آنگاه است که ایشان با منطقی به ظاهر محکم و خلل ناپذید در نقطه اوج داستان ( تفسیر تابلوی شام آخر توسط شخصیت پروفسور لی تیبینگ که پیش از آن از او به عنوان برترین در زمینه مورد نظر در جهان نامبرده می شود ) مشغول ارائه مسئله کذایی یعنی وجود شجره از سوی حضرت عیسی و ازدواج و فرزند داشتن ایشان می گردد ، همچنین پس از آن با ثابت شدن خود ساخته این ادعا به زیر سوال بردن کلیه اصول کلیسای کاتولیک و مسحیت کلاسیک پذیرفته شده اهتمام می ورزد.

همچنین در این سکانس با هوشمندی هر چه تمامتر همه واقعیت را در اختیار مخاطب نگذاشته و ذهن مخاطب را تشنه دانستن همه واقعیت نگاه می دارد ( در اینجا لی تیبینگ اشاره می کند که جام مقدس که گستره وسیعی از محققان درطول تاریخ به دنبال یافتن آن بوده اند یک شیء نیست بلکه یک شخص و آنهم از جنس موءنث می باشد و در نهایت احتمالا" مریم مجدلیه یا همسر ادعایی دن براون برای حضرت عیسی می باشد.) و او را وامی دارد که خود شروع به حدسیات (با توجه به حضور شخصیت سوفی نوو) کنترل شده و در قالب تفکرات از پیش تعین شده نویسنده نماید که در %99.99 موارد همه به همین اندیشه کشانده می شوند که احتمالا" سوفی همان شجره باقیمانده از عیسی بن مریم (ع) می باشد . در سکانس های نزدیک با تاکید بر رنگ شرابی موهای سوفی و این واقعیت که موهای مریم مجدلیه نیز به شهادت تاریخ قرمز رنگ بوده است یا قدرت شفا بخشی او در پشت کامیون ضد گلوله بانک با لمس پیشانی رابرت لنگدان و تاکید بر اینکه چنین نیروهایی از زمان طفولیت در سوفی وجود داشته و نیز این نکته که این نیروها از مادر به او به ارث رسیده است خواننده را به سوی واقعیت نهایی به ظاهر با چشمانی باز ولی در واقعیت با ذهنی هیپنوتیزم شده پیش ببرد ، در نهایت نیز مخاطب سرمست از حدس صحیح خود همه واقعیات دیگری که در ضمن عبور از این مسیر به او خورانده شده است را نعل به نعل باور کرده و می تواند با یقینی کامل مانند کسیکه متخصص در امور مربوط به تاریخ و الهیات است داد سخن داده و از نظریه دن براون دفاع نماید.

در نهایت دن براون از ترفند دیگری برای همراه کردن ذهن مخاطب با اندیشه های خود استفاده می نماید ، لئوناردو داوینچی یا ایزاک نیوتن و... هنرمندان ودانشمندانی بوده اند که شالوده علم جدبد بر پایه یافته های با ارزش ایشان شکل گرفته است و در افکارعموم مردم سراسر جهان از احترام عمیقی برخوردارند و همچنین افرادی جهانشمول محسوب می گردند که می توانند براحتی با هر قشر و نژاد و ملتی در کره زمین ارتباط برقرار کنند چنانچه هر کودک دبستانی در کامبوج هم نام تابلوی مونالیزا را شنیده و می داند نقاش هنرمند آان چه کسی بوده است ویا هر دانش اموزی که ذره ای در علوم پایه پیش رفته باشد می داند که تمام اصول فیزیک کلاسیک بر مبنای تحقیقات نیوتن و قانون های تدوین شده توسط او می باشد و بالاخره ماجرای سیب نیوتن که نیازی به توضیح راجع به آن دیده نمی شود . دن براون با پیش کشیدن پای چنین اشخاصی به بازی سعی در مقبول جلوه دادن نظریه خویش است تا بتواند با موجه نمودن غرایب موجود در این نظریه و این نکته که افرادی مانند لئوناردو داوینچی همواره مبدع و مخترع جدیدترین و غریب ترین نظریات بوده اند به این امید دل ببندد که این نظریه هم مانند دیگر نظریات ایشان امروز مکان و عرصه ای برای اثبات یافته اند و ذهن نو جو و کنجکاو مخاطب را بار دیگر از مسیر این راه تودرتو به سمت ایمان یافتن به نظریه خویش بکشاند.

دن براوننویسنده ای است بسیار باهوش و می داند با به چالش کشیدن عقاید بیش از 3 میلیارد مسیحی جهان که اکثر اهرم های قدرت و دنیای جدید را تشکیل می دهند خواه نا خواه باعث رسیدن او به هدف نهایی می گردد که البته فروش بیشترو کسب درآمد است . در جهان فعلی که تمامی درها بر پاشنه اقتصاد می گردند و هدف وسیله را توجیه می کند کدام وسیله بهتر از عقاید و آموزه های دینی میلیاردها انسان که می توان به سادگی با ارائه نظریه ای بدون اثبات منطقی صحیح و با تیراز وسیع بدون امکان پاسخگوئی در همان سطح وسیع با آن معامله صورت داد و مقادیر زیادی ثروت اندوخت ، همچنین پس از آن با فاصله ای بسیار کوتاه اقدام به فروش کتاب به عنوان فیلمنامه یک فیلم هالیوودی با بازیگرانی مطرح نمودتا هر چه سرعتر با توجه به خالی بودن صحنه از جواب متقن به نظریه ارائه شده از این نمد کلاهی هر چه بزرگتر برای خود دوخت . جای چنین نظریاتی در مورد مسائل بسیار حساس دینی آنهم برای بار اول ارائه در کتاب ها و آن هم به صورت رمان نمی باشد بلکه صحیح آنست که با ترتیب دادن مناظره با الهیات دانان و تاریخ شناسان برجسته دانشگاهی و غیر دانشگاهی از ابتدا در مورد آن تبادل نظر صورت پذیرفته و در صورت غلبه فنی به انتشار آن دست یازید . چه در غیر اینصورت باعث خدشه وارد آمدن به اعتقادات کثیری از موءمنان به آن عقیده خاص خواهد گردید که تبعات آن غیر قابل برآورد می باشد. همچنان که در موضوع اهانت روزنامه دانمارکی به پیامبر اسلام تبعات جهانی و سیاسی آن را شاهد بودیم به شکلی که حتی مصرف محصولات کشور دانمارک در کشورهای اسلامی حرام اعلام شد و بسیاری ازاین کشورها ارتباطات سیاسی خود را با دانمارک تا پایین تریت سطح کاهش دادند و یا حتی قطع نمودند تا با اعلام رسمی عدم حمایت دولت دانمارک از کاریکاتورهای منتشره فشارهای سیاسی و تبعات اجتماعی آن کاهش یافت. در زمینه کتاب رمز داوینچی و پس از تجدید چاپ مکرر آن در تیراژ بالا و همچنین ساخت سریع فیلمی بر پایه حوادث رخداده در کتاب کلیه موءمنان مسیحی کلیسای رسمی کاتولیک، ارتدوکس و پروتستان و... واکنش نشان داده و ضمن تکفیر نویسنده ومطالب منمتشره با ارائه دلایل نظریه ارائه شده را رد نمودند ، اما به هر حال پس از چاپ و انتشار مطلبی در گستره جهانی و پخش جهانی فیلم ساخته شده با تبلیغات وسیع اثر مورد نظر بر اذهان گذارده شد و ایمان میلیاردها مسیحی را به باورهایشان حتی مقداری بسیار اندک سست نمود و هدف مورد نظر دن براون و حامیانش را برآورد.

درحقیقت هدف از این تحرکات در دایره فرهنگ جهانی از بین بردن آموزه های دینی انسانها است که آخرین سنگر فتح نشده توسط جریان سرمایه و سرمایه داری است. در صورت در هم شکستن این سنگر هدف غایی گردانندگان صحنه جهانی که یکپارچه نمودن همه افراد جهان تحت سیطره یک دولت جهانی است در دسترس تر به نظر خواهد آمد . دین مورد نظر ایشان نیز که یک نوع بی دینی مطلق می باشد و گوشه هایی از آن نیز در همین کتاب رمز داوینچی با اشاره به نماد های پگانی ، خورشید پرستی و میترائیسم و... آمده است و همچنین اشاره ای تلویحی به اینکه بسیاری از آئین های دین مسیحیت از همین رسوم پگانی بر گرفته شده است به شدت در سست نمودن باورهای دینی مسیحیان کوشیده و حتی به زعم من راه افراط را نیز درپیش گرفته است.

دن براون در صورت داشتن ادله محکم می توانست کتاب یا مقاله ای در جواب به پاسخگویان بی شمار به ادعا های مورد نظر داشته باشد اما سکوت اختیار نمود چون در صورت جوابگویی موضوع مبدل به مناظره ای جهانی می شد و زوایای آن کاملا" روشن می گشت و این وضعیتی است که از ابتدا نویسنده از آن به شدت اجتناب ورزیده بوده است ،همچنین واضح است که عدم جوابگویی به انتقادات علیه کتاب رمز داوینچی باعث تشنه تر شدن اذهان و در نتیجه بالا رفتن درصد فروش می گردد و به ایجاد فضای راز آلود در اطراف کتاب و ایجاد شایعات موثق و غیر موثق کمک شایانی خواهد نمود البته او به هدف خود که شک اندازی در دل های مسیحیان بود دست یافته است و باید منتظر بود تا که کی دوباره پروژه ای از این قبیل در شکلی دیگر و مسلما" با تبلیغاتی وسیعتر و پر سر و صدا تر از گوشه ای و توسط کس دیگری سر بر آورد.

 

 

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 23:57 |
مقاله اي از دكتر فاضلي

گذری بر فرهنگ و ادبیات

عامیانه فارسی

واژه folklor مرکب از دو بخش folk به معنی توده و مردم و lore به معنی دانش است. این واژه نخستین باردر سال 1846م. توسط باستان شناس انگلیسی ویلیام جان تامزW.g.thoms(با نام مستعار "آمبروزمورتون" ambrose mortonu) ساخته شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم گرایی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 23:53 |

حکایت کُلک و مُلک      (جعفر عربيان)

 

بربساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش (حافظ)

امروز طبق معمول همیشه نشسته بودم و بخشی از خاطرات و داستانهای نهفته در ناخود آگاه ذهنم را مرور می کردم. در آن حالت خاطره ای را به یاد آوردم که سبب شد دقایقی به لبخند، چهره بیارایم. گفتم خاطره را بنویسم تا که دوباره از یاد نرود:

چند سال پیش طبق رسم کهن ادبا و اهل آواز و موسیقی، در خانه ی ادیبی که کباده ی آواز نیز می کشید گرد هم آمده بودیم. تاری نواخته می شد و نی و تنبکی و کمانچه ای. اهل آواز، یک به یک نوایی سر می دادند و تحسین جمع را می خریدند و مجلس طبق معمول همیشگی به پیش می رفت.

تا اینجا همه چیز معمول و عادی بود ولی هوس صاحبخانه برای آواز خواندن، یکنواختی مجلس را برهم زد. وی که بی نصیب از حنجره ی آهنگین و دانش آواز بود، بی سبب اصرار داشت که آوازی دردستگاه بیات ترک بخواند. اهل هنر نیز که نپذیرفتن خواسته ی صاحبخانه را خلاف رسم میهمانی و میزبانی می دیدند، با این شرط که او قبل از خواندن آواز، مقدمه ی اذان مرحوم مؤذن زاده اردبیلی را بخواند به خواسته ی او مُهر اجابت زدند. این شرط بدان سبب بود که صاحبخانه، لحن آواز بیات ترک را نمی دانست و بهترین الگویی که می توانست او را یاری دهد همین مقدمه بود. پس صاحبخانه ی مدعی اینگونه شروع کرد:

تَوَکَّلتُ عَلی الحیِّ الَّذی لا یَموت. و لَم یَکُن لَه شریکٌ فی الکُلک...!!

فی الکُلک گفتن صاحبخانه همان و انفجار خنده ی مجلسیان بر بی سوادی او همان...

 


+ نوشته شده توسط مریم گرایی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 23:49 |

یادداشتی بر داستان «چاه‌کن‌ها» اثر «محمد بهارلو» از علی چنگیزی

 

مرده‌های مدفون در چاه
داستان چاه کن‌ها این گونه به پایان می‌رسد:
«
دیوار روبه رویم داشت شکاف بر می‌داشت و زمین زیرپایم انگار خالی می‌شد. دست‌هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون شاید هم از پشت یکی از میزهای قهوه‌خانه کسی ناله می‌کرد
این چیزی است که چاه کنی که اکنون شغل و حرفة جوانی‌اش را رها کرده است و برای دیدن مقنی‌باشی به قهوه‌خانۀ پاتوغ چاه‌‌کن‌ها آمده برای ما می‌گوید. اما آیا این واقعیت دارد؟ 
آیا همه چیز درحال فروریختن است و دیوارها همچون دیوارۀ چاهی فرومی‌ریزند و او و تمام مشتری‌ها و مقنی‌باشی را مدفون می کنند همان گونه که پدر و عموی او و برادر مقنی باشی را به کام خود کشید؟
او خیلی پیش از پایان داستان از ترک برداشتن دیوار و از فروریختن چاه خبر می‌دهد. او آدمی است که در تاریکی از دماغ و گوش‌هایش فرمان می‌گیرد.« آدم باید از دماغ و گوش هایش فرمان بگیرد تا از چشم‌هایش
اما مقنی‌باشی حرف او را جدی نمی‌گیرد. آنچنان که در داستان «کبوترهای هوایی» مقنی حرفِ صالح را باور نمی‌کند.
«
گفتم: می شنوی؟
گفت: آسمان قرمبه است.
گفتم: بوی نم را می‌گویم.
گفت: تو این دم و دود با این باران که می‌بارد هوا شرجی می‌شود.
صالح می گوید:
دست که کشیدم مرطوب بود.
گفت: دستت سرد است. شاید هم عرق کرده‌ای
تمام این‌ها را به ما می‌گوید انگار جز او کسی از حقیقت خبر ندارد. تنها او بوده است و پیرمردی که جان داده است. همان‌که پای خودش هم گیر است.
اما چه دلیلی دارد که ما حرف‌های او را باور کنیم ما که با پریشان بافیِ روان‌نژندی روبه‌رو هستیم. کسی که به قول مقنی‌باشی شبیه قهوه‌چی است که دست‌اش خارج از اختیارش چون بیماری هیستریک می‌لرزد و غش و ضعف هم دارد.
«
داشت استکان های خالی را برمی‌داشت که دیدم دست‌هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقش زمین شده بود...»
آنها شبیه هم هستند؟
شاید آنها  همانند دو پیرمردی که سه کنج نشسته‌‌اند هم دیگر را توی چاهی پیدا کرده‌اند و از چاه هم سردرآورده‌اند. چیزی که هست هردو شاهد فروریختن چاهی بوده‌اند.
خودش که این عقیده را ندارد. اما مقنی باشی می گوید: «شما دو تا یک جورهایی شبیه هم هستید
 
به واقع اگر قهوه‌چی نشانه‌های هیستریک و روان نژندی دارد او هم روان‌پریش می نماید.
اگر قهوه‌چی منتظر است و فکر می‌کند روزگاری آنهایی را که درچاه گم کرده بیابد او «فکر می‌کند یک روزی ممکن است پیدایشان بشود؛ مثل آنهای دیگر که پیداشده اند. از هر چاه کنی که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‌شان را گرفته، حتی از چاه کن‌هایی که هیچ وقت پاشان به این قهوه‌خانه باز نشده
اگر قهوه‌چی که چرخ‌کش پدر و عموی او بوده از هر چاه کنی سراغ آنها را می‌گیرد او تمام اتفاقات را در خوش کشته است.  او یک عمر توی چاه بوده است و هنوز هم هست. حتا شب‌ها توی خواب و رویا باز در چاه است. (مگر قهوه‌چی نیست؟)
رویا، همان شاهراهی که به ناخودآگاه می‌رود. رویا، عمده‌ترین راه دسترسی به ناخودآگاه است -نه تنها راه ممکن- خطاهای زبانی و لغزش‌ها و فراموش‌کاری‌ها می‌تواند خواست‌ها و مقاصد ناخودآگاه را دنبال کند. مگر نه این که او هیچ کدام از مقنی‌ها را به جا نمی‌آورد و مشخص نیست آیا آنها را واقعا نمی‌شناسد یا خودش را به کوچۀ علی چپ زده است.
«
گفتم: این جا او [قهوه‌چی] تنها کسی است که من می‌شناسم.
گفت: به این زودی مرا فراموش کردی؟»  زبانش می‌لغزد.
ناخودآگاه، مرد را ویران کرده است او فروریخته است و کشمکش درونی برای آن‌که خود را از آن چاه از آن زیرزمین درون، از آن قهوه خانة توسری خورده و نمور بیرون بکشد، روان‌پریش و سرگردانش کرده است و او ناتوان از سرکوب  هر گونه ناخودآگاه،  تبعیت از او را برمی گزیند. در رویاهایش فرو می رود. می‌گریزد و باز در چاه است و به چاه فراخوانده می‌شود. پیوند بین خود و جهان خارج را گسسته است از گذشته‌اش در ظاهر بریده است و در قماره‌ایی کُنجِ خلوت گرفته است و باز ناخودآگاه در چاه است. همانند پدر و عمویِ گم شده اش که انگار به یک سفر دور و دراز رفته‌اند و درچاهی مدفون هستند. همان پدر که نماد محل و مکانی است که وی قادر خواهد بود آن را تسخیر کند و به آن جایگاه برسد و به همین دلیل وقتی مقنی باشی از نابودی‌اش می‌گوید یخه‌اش را می‌چسبد از کوره در می‌رود. چرا که بیمناک، سرنوشتِ خود و پدرش را یکی می‌داند. او دوست دارد همان دروغ همیشه‌گی را باور کند. در بی خبری که مثل سرکردن توی تاریکی است به سر برد.
داستان چاه کن ها با زبان موجز و روایت پیچیده‌اش در ادمۀ «کبوترهای هوایی» آمده است و لزوما دنبالۀ ‌آن نیست. زمان نگارشش هم قبل و هم بعد از نگارش کبوترهای هوایی است. انگار در هم تنیده شده باشند. انگار مرد همان صالحِ کبوترهای هوایی است و مقنی باشی همان مرد با چشم‌های زاغِ کبوترهای هوایی. انگار هردوداستان چاهی هستند که از پس کتاب به هم رسیده اند. برادران ناتنی که هم دیگر را یافته‌اند و هم دیگر را در پاره‌ایی موارد جا گذاشته‌اند و باز در نقطه‌ایی به هم رسیده‌اند. یکی قبل از آن دیگری به دنیا آمده است،چاه کن ها، زودرس و ناتوان و باز ادامه داده است.
جدا نیستند و هستند و هر دو روایت از جامعه برگشته‌ها، روان پریش‌ها که در چاهی که کننده‌اند گرفتارند را باز می‌گویند. کسانی که بیش‌تر شبیه مرده‌گانند. انگار همۀ کسانی که در ان قهوه‌خانه دور و بر مرد را گرفته‌اند و حتی خود مرد جان ندارند. داستان چاه‌کن‌ها داستان مرده‌هایی است گرفتار

 

+ نوشته شده توسط مریم گرایی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 23:38 |